|
چون به درد انسانیت مبتلایی خود خواه ترین شدی...
|
پیش از آنکه این بزرگراه صحنه ی خواهش من از ذهن های عضب مردان این شهر باشد ، جگر گوشه ی زنی بودم با گوشواره ای بلند و انتظاری نافرجام برای آمدن مردش...
رویش این محبت انسانی ، حیرت مصون مانده از عادت را تسلیم خود کرد...
گستاخی نگاهت را چگونه در باکرگی دستانم جای بدهم ؟
من که تمام سهمم از زنانگی خود جز دستمالی ماه به ماه خونین نبود...
من هی تو را کم می آورم و به دنبال ذره ای جمع تو.
تو هی مرا زیاد می آوری و به دنبال اندکی تفریق من.
بیا یا لنگی این معادله را برای همیشه تمام کن ، یا همه ی مرا تفریق...
پ ن: این نوشته عاشقانه نیست.
مگر این فضا مجازی نیست ؟
پس چرا صدای گامهایت میان این مجازها
از هر واقعیتی واقعی تر است ؟
میترسم این کوچه های علی چپی که هی خودمو به زور توش میچپونم یه روز خودمم چپه کنه...
قضیه از اونجا شروع شد که خواهرم دراومدو گفت یه گروه سیرک و شعبده بازی اومدن و اجرا دارن...
منم که همیشه از بی امکاناتی و نداشتن تفریح ناله میکردم همین طوری حرفشو تو هوا قاپیدم و واسه فردا شبش با کلی قلم چی بازی برنامه چیدم که خونوادگی همه بریم که متاسفانه ابوی و اخوی گرام با احترام فراوان اولین سنگ را لای چرخ برنامه ی بنده قرار داده وبا نگاهی عاقل اندر سفیه گفتند: سیرک واسه بچه هاست....
هرچه من تلاش کردمو از جذابیت خرس ومارو بند بازی گفتم افاقه نکرد که نکرد.اما من که در این دست موارد با سرلوحه قرار دادن پند بزرگ « در نا امیدی بسی امید است » به تلاش خود ادامه دادم.خود بنده تخمین اجرای این پروژه را 48 ساعت میدانستم که البته با ورود نیروی کمکی زن داداش محترمه که همیشه مثل دو قطب مخالف آهنربا نظراتمان مکمل هم در می آید توانستیم بالاخره طی 72 ساعت تلاش بی وقفه راهی تماشای جنگولک بازی خرس روسی و مار جنگلهای آمازون شویم...
اجرا به گفته ی آشنایان دور و نزدیک ساعت 9 شروع میشد. در حین پیمودن بیابانهای سرد اطراف شهر برای رسیدن به محل دور و مبهم اجرا مدام به این فکر میکردم چرا هیچ تابلوی راهنما،پوستر تبلیغاتی یا هرگونه نشانه ای از حضور موجودی زنده در این حوالی نیست.که یهو بچه ی 3 ساله ی داداشم پرید بغلمو گفت : من میترسم...من را میگویی مانده بودم که آیا فکر روشنایی خیابانهای این حوالی حداقل برای رسیدن به این آمفی تئاتر تا کنون انتزاعی اینقدر نیاز به تفکر و خلاقیت دارد که ذهن شهردار محترم از آن غافل مانده؟؟با صدای برادرم که گفت رسیدیم از فکر بیرون آمده به حیاط مخوف تاریک آمفی تئاتر نگاه میکردم و به خودم گفتم اگه زحمت چسپوندن پوستر رو به خودشون میدادن حتماً باید توش قید میشد : +15
بالا خره این جمع مشتاق و اندکی وحشت زده وارد سالن شدیم و چشممان به جمال تعدادی آدمیزاد سنگین متین و منتظر روشن شد.
مجری پر تلاش با سلامی گرم شروع و با نهایت توان خود برای شور بخشیدن به فضا تمام حنجره ی خود را به رخ میکروفن میکشید.و ما مانده بودیم این گوشهای بی گناه را چه میشود؟
مجری که از هرگونه حرکت دست و پایی دریغ نمی نمود ؛ از تماشاچیانی که گویا مشغول دیدن اخبار بودند می خواست همگی بدون وقفه دست بزنند...که همان لحظه مادر البته روشنفکر ما با لحنی جدی که دیگر نه جا ی اعتراض میگذاشت و نه حتی تعجب گفت : خیلی دست نزنید...زشته !!!
سکه ی دو هزاری بنده که گویا اندکی چپکی می نمود و به خیال خود آمده بود شبی شاد داشته باشد بالاخره به دلیل جاذبه ی خاص محرومیت راهی زمین وشد و فهمیدم که بّله ...انگار آمده ایم خانه ی نوه ی خاله ی زن داداش مامانم مهمانی !
بعد از بطری بالا انداختن های مفصل که البته یکی در میان هم به دلیل همان جاذبه مذکور راهی زمین میشد و تقصیرش را مجری محترم بر گردن عدم تشویق مکفی حضار می انداختند و بند بازی ها ی کاملاً ناشیانه و سواری های یک چرخ و خلاصه تعداد بیشماری خمیازه ی پر نشاط از سوی همه بالاخره نوبت به روی صحنه آمدن انگیزه ی اصلی بسیاری از تماشاچیان برای حضور در این مجلس کاملاً رسمی و البته متین آمد ؛ بله خرس روسی و مار جنگل ها ی آمازون . در آمدن راست و دروغش بماند پای نکیر و منکر پرکار .
مجری با تمام قدرت برای آمدن خرس بزرگ و قدرتمند روسی ابراز هیجان میکرد و تماشاچیان به اجبار هیجان زده نیز اندکی ترس در دلشان انباشته شد که با روی صحنه آمدن موجودی حداکثر 80 کیلو ، مهار شده با زنجیر و پوزه بند که خستگی ، پیری و سوء تغذیه از تمام وجودش پیدا بود ، همه ی آن هیجانات از میان رفت و جایش را به احساسی شبیه دفاع از حقوق حیوانات داد.احساسی نو اما واقعی ...
تمام شاهکار این بخت برگشته ی دور افتاده از وطن نیز رو ی دو پا راه رفتن و به زور خوراندن نوشابه گازداربه او بود...
بعد از ملاقات این شاهکار و پدید آمدن احساسات فوق متناقض درونی ، مار قطور اما بی حرکت آمازون هم به مدت 5 الی 10 ثانیه رخ نمود و بَله برنامه ی مهیج ما به پایان رسید و مجری که بالاخره قراری یافته بود با گفتن جملاتی معنوی که به حق درخور این دست برنامه ها بود به برنامه پایان دادو گفت : خدایا من در کلبه ی حقیرانه خود ........... که هیچکی حتی خودت هم نداری...!
بعد از پایان تا خواستیم به خود بیاییم و چشممان به جمال ملت حاضر بیفتد و قدمی بزنیم متوجه شدیم که با دور اندیشی برادر محترم قدم اول پس از خروج از سالن به داخل ماشین می باشد...و من فقط با خود می اندیشیدم که این همه سورپرایز امشب از کجا می آید ؟؟
قدیم و جدید نمیخواهد
باران که بیاید
میزان یکدیگر میشویم
لواشکهای سیب ، که بچگی ها جایزه ی بابام واسه خواب های اجباری بعد از ظهر بود ؛ میتونه یه رشوه ی خوب واسه این ناخود آگاه سمج باشه که دیگه خوابتو نبینه....؟
کسی ساحره ی دوران کودکی مرا ندیده است؟
همان که مسحور سحرش بودم...
پاک کن من
بیا
فقط تو از پس این روزگار بر می آیی…
گاهی وقتا اونقدر به خودت نزدیک میشی که حس میکنی بین تو و خودت یه جاذبه مثل جاذبه ی قطبهای مخالف آهن ربا به وجود میاد .توی اون مواقع دوست داری صدا و حضور هیچ کسی نباشه که نکنه اون خودی که این همه دنبالش بودی پا به فرار نذاره ، جایی که حسهای معمولی مثل افسردگی و شادی جایی ندارن و هرچی که هست همه رنجو شعف و البته حل و حل و حله...
مثل همین دیروز من که اونو از خلصه ی خالص خونه میدونمو دلم تنهای بی تن و حضور همه من می خواست ؛ اما راستش مامانم عین کمیسرهای حرفه ای FBI انگار محموله ی مواد مخدر پیدا کرده بود و از بس مدارک جرم به نظرش کامل میومد که چیزی واسش نمی موند بگه جز یک چرای بزرگ...چرا غمگینی؟؟؟ اما این متهم بی گناه هرچقدر خواست خودشو تبرئه کنه و شئونات رابطه ی حسنه رو به جا بیاره نشد که نشد...
راستش یاد شیرین افتادم . واسه اون یکی دوتا خواننده ی وب که نمیدونن شیرین کیه باید بگم اون یه دختر لاغر ، عینکی ، قابل اعتماده که البته خوب مینویسه،خوب میفهمه و هیچ وقت جانب انسانیت رو فراموش نمی کنه. حس همدردیم با شیرین از اونجایی بود که هروقت می خواست تنها باشه ما هم واسش کمیسر حرفه ای FBI میشدیم...
تلاش ما برای وقتی نیست که ساز یا قلم دستمونه
تلاش ما برای وقتی نیست که فکرمونو روی صحنه پخش کردیم...
اون وقتا که داریم هنر رو خلق می کنیم خودبخود لایق معجزه هستیم.
تلاش ما برای وقتیه که از صحنه میایم پایین یا قلمو میذاریم کنار یا... که باز باید لایق معجزه باشیم تا مثل یه کتاب تکراری نشه ورقمون زد...
پ ن : از اینکه به قولم نتونستم عمل کنم واقعاْ متاسفم و معذرت می خوام.با احترام به اشتیاق خوانندگان محدود این صفحه میگم از این بعد حداقل هفته ای یک بارو هستم .
- یکی: بهت اعتماد می کنم.
- اون یکی : چرا؟
- یکی :به یکی از این دو دلیل :
1. ذاتا قابل اعتمادی
2. با هم طی یک قرارداد مسالمت آمیز قرار گذاشتیم که به هم اعتماد کنیم.
من : قرار داد های کوچیک...
همه ی اون چیزایی که قرارداد رو میتونن فقط میتونن بپذیرن هوش مارو به سخره گرفتند و آدمیت رو به باد فراموشی سپردند.